رادوینرادوین، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 18 روز سن داره

یکی یکدونه مامان

13 ماهگی

با تمام عشقی که تو وجودم شعله می کشه ، از سر صدق و محبت به تنها پسرم رادوینم عشقم  سلام می دم . سلام می کنم به پسریکه هر روز عزیز تر از دیروز ، تمام وسعت این قلب ناچیز  مامان رو احاطه کرده . سلام می دم به پسرم که نگاه من رو به زندگی قشنگتر کرده . به پسری که با اومدنش دنیا رو یه رنگ دیگه کرد و معنی مهر و عشق و محبت مادری رو بهم دیکته کرد . الان شما پسرخوشگله 13 ماه و و 2ساعت و 50دقیقه و 18ثانیه سن داری . ببخشید مامان  . چند روز نتونستم بنویسم . و 13 ماهگیت رو تبریک بگم . وای رادوینم  نمی دونی تازگیها آخر شب که می شه چه لحظاتی رو باهات دارم . شاید بعد از مدتی ، دیگه این لحظات تکرار نشه . وقتی شب می شه و چشمهای تو سنگینی خو...
24 تير 1392

همسر جونم

 همسر مهربونم سلام    سه سال پیش بابایی 18 تیر ماه  صبح  زود زنگ زد گفت  خانم .... بیاید بیرون  من با شما کار دارم  رادوین کوچولو پیش خودم گفتم یعنی چی کار داره     خلاصه اماده شدم و بابا احسان اومد دنبالم  رفتیم  جاده الموت من دیدم بابای دنبال تک درخت میگرده  رفتیم جلوتر  نزدیک رجایی دشت شدیم بالاخره بابایی یه تک درخت پیدا کرد  رفتیم نشستیم بابایی میوه و اورده بود   دیدم بابایی استرس گرفته   همون جا فهمیدم قضیه چی هست  2 تامون هم با هم رودروایسی داشتیم و خجالت میکشیدیم    بابایی   هی مقدمه چینی کرد  و بالاخره گفت و .....
22 تير 1392

جمعه این هفته ما

 سلام  عزیزم  خوبی صبحت بخیر  دیروز  ناهار خونه مامان جون بودیم  ناهار برامون کباب گذاشته بود و اینقدر دوست داشتی که خودت میومدی اشاره میکردی او او او او . کلی کیف کردم .  دومین جلسه کلاس تنیسم بود ساعت 5 تا 6  رفتم ولی به قدری گرم بود که تموم لباسم خیس خیس شده بود  شما رو هم گذاشتم پیش مامان جون . وقتی اومدم خونه اینقدر دست و پاهام درد میکرد که نمی تونستم تکون بخورم. هنوزم انگشت دستم گرفته .  دوست بابایی پیمان و پژمان شام خونمون بودم براشون قرمه سبزی درست کردم  شانسی که اوردم شما خوابیدی و من کارهامو انجام دادم. خاله نگین هم خونمون بود برای پژمان یکی از دختر های فامیل مامان جون رو براش ...
21 تير 1392

عکس

کنترل شکسته ما توسط اقا رادوین    پرناپ شدن روکش مبل ها توسط  رادوین       ...
19 تير 1392

یه روز خوب

 سلام به قند عسلم  و به دوستای خوبم    دیروز رفتم پارک بانوان با خانم مهدی خانی صحبت کردم بابت کلاس تنیس. قرار بر این شد که امروز صبح  اولین جلسه رو برم . منم صبح زود بیدار شدم از شانس من همیشه رادوین 7:30 صبح بیداره ولی امروز تا 9 خوابید.     با ذوق و شوق رفتم کلاس . تا به حال تو زمین تنیس نرفته بوودم و کار نکرده بودم . ولی خیلی خوشم اومد   وقتی که اومدم خونه اینقدر  خسته کوفته بودم که پاهام و دستام دیگه حرکت نمیکردن  از طرفی هم رادوین دوست داشت باهاش بازی کنم   . دیگه ناهار رفتم خونه خاله جونم  اونجا همه کمک کردن و شما رو نگه داشتن تا من تونستم کمی بخوابم و سرحال بشم . خیل...
19 تير 1392

شیطنتهای کوچولوی من

 رادوین کوچولو و فسقلی  چند روزه که دیگه شیطنتهاش بیشتر و بیشتر شده . هیچ یک از وسایلهای خونه رو  نمی تونم پیدا کنم از قاشق گرفته تا لباس و کنترل و ....  چند روز پیش دنبال قاشقش میگشتم  فکر کردم گم شد  تازه امروز تو  کمد لباسش پیدا کردم . کنترل  تلویزیون 2 روز نداشتیم  امروز دیدم که افتاده  زیر مبل   میوه که بهش میدم یه جا نمیشینه شروع میکنه به دویدن  الان از دیروز شلیل بیچاره  گم شده معلوم نیست کجا افتاده  کل خونه رو گشتم ولی شلیل رو پیدا نکردم  شایدم انداخته تو کشوی لباسم :(  امروز هم رادوین کوچولو زد کنترل تاویزیون رو  شکوند  البته بابا...
16 تير 1392

گردش 1 روزه

 سلام به عشق زندگیم و به دوستای مهربونم پنجشنبه ای خونه سونیا جون دعوت بودیم و زحمت کشیده بود برامون غذای شمالی درست کرده بود ب(اقالا قاتوق و میرزاقاسمی ) که فوق العاده شده بود سونبا جونم ممنون ازت .  اون شب کلی  فکر کردیم که جمعه رو کجا بریم ( از کاخ سعداباد گرفته و دیدن برج میلاد و تا  سرولات رامسر  )   اخر هم تصمیم بر این شد که بریم جاده زرشک جوجه بزنیم . جاتون خالی با  نی نی های نازمون کلی خوش گذروندیم  رادوین جونم خوابش گرفته بود و کمی غرغر میکرد  و ما خاله ها رو برده بودیم تا کمک حالمون باشن . مهسا المیرا رو نگه میداشت نگین هم رادوین رو تا ما مامانها کمی استراحت کنیم  بعد ...
15 تير 1392

حال و هوای تابستون

سلام  به دوستهای مهربون . خوبید؟ خیلی خیلی دلم براتون تنگ شده بود . تو این مدت اینترنت نداشتیم  خیلی سخت بود چون به اینترنت وابسته شده بودم و از همه چیز  دور شده بود.  حالا از خاطرات این مدت :  جمعه گذشته   با متین و ملینا و مهسا و نگین  دعوت شدیم باغ امیر رضا . اونجا کلی رادوین   خاک بازی میکرد و با سگ  دالی بازی میکرد و ما همگی رفتیم تو استخر اب بازی میکردیم اب استخر  اب چشمه بود به قدری سرد بود که نمیشد رادوین رو تو اب ببیرم ولی با این وجود تا زانو رادوین رو تو اب بردم ولی میترسید ولی از همه بیشتر به ما خوش گذشت ولی حیف که نمیشه عکسها رو بزارم . شنبه ایی هم رادوین رو بردم د...
10 تير 1392
1